این روزها حس و حالم جوره دیگه ای شده جوری که تو این سالهای زندگیم کمتر اتفاق افتاده  یه جورایی احساس می کنم تو خلاء قرار گرفتم همه چیزهای دور و اطرافم برام گنگ هستند . سبک اند و بی وزن.

گاهی وقتها اتفاقاتی تو زندگی پیش می یاد که تو هیچ نقشی در اون نداشتی و همینه که آدم رو بیشتر اذیت می کنه یعنی زمانی که فکر میکنی همه چی خوبه و تو همه سعی تو کردی و دیگه جا برای هیچ حرفی نیست یه چیز ناگهانی مثل یه شهاب سنگ رو سرت فرود می یاد و مستیم می خوره تو مخیلت و این باعث می شه که افکارت قاطی و پاتی بشه این خودش یه طرف قضیه است و طرف دیگه اش دقیقا چیزیه که تو هر چی بهش بیشتر فکر می کنی کمتر نتیجه می گیری و اون ندونستن از اینه که چرا این اتفاق افتاد خیلی آدما تو این وقتها میگن حتما صلاح خدا در این بوده ولی من نمی تونم اینو بفهمم که صلاح خدا یعنی چه!!!!!! به هر حال برای دلخوشی خودم هم که شده اینجوری تعبیر می کنم که یا سرنوشت و بازی روزگاره یا قسمت یا این که دنیا دار مکافات و از هر دست بدی از همون دست می گیری و از همین حرفا که .....

نمی دونم واقعا گیج شدم فقط یه چیزی رو خوب می دونم اینه که امروزه شناختن و اعتماد کردن به آدما سخت شده واقعا سخت.

به فردا می نگرم و به دیروزم می اندیشم که کجای راه را اشتباه کردم که حال این روزهایم این چنین است.