شک
یه مدت یه حس غریبی افتاده تو وجودم،دارم به بودن یا نبودن خدا شک می کنم نمی دونم چرا؟
با اینکه می دونم هست با اینکه می دونم مراقب من با اینکه میدونم هر جا می رم هوای منو داره ولی نمی دونم چرا بعضی وقتها اونجور خدایی که دلم می خواد نیست! وقتی این همه درد و رنج آدمهای اطرافمو می بینم وقتی می بینم یه نفر چه جوری با اینکه این همه خدا خدا می کنه هیچ جوابی نمی گیره به وجودش شک می کنم مگه نمی گن خدا عادله ،آخه این کجاش عدله که یه نفر با اینکه به یاد خدا هست و با خداست این همه بلا سرش میاد و یه نفری که انگار نه انگار خدایی هست هر کاری دوست داره انجام می ده و اونوقت کلی شاد و خوشحاله و هیچ بلا و اتفاقی هم براش نمی افته!آخه این اسمش می شه عدل؟ مگه نمی گن خدا حکیمه پس این چه حکمتیه!واقعا گیج شدم نمی دونم هست،نیست اگه هست پس چرا وقتی ازش می خوام تا در مورده کاری که نمی دونم درسته یا غلطه نشونه ای به من نشون بده هیچی نمی گه همین جوری ساکت و آروم می شینه پس لابد نیست که چیزی نمی گه. می گن از شک تا یقین به اندازه یه باریکیه مو فاصله است .